تبليغاتX
همون دو کلمه
داستان های کوتاه من










اگر هیچ کار از پیشت نمی آید فریاد کن، فریاد...


بچه بودم و ساده، سرم را گذاشته بودم روی پای پدرم که داشت تلویزیون تماشا می کرد و لَم داده بودم، تلویزیون اخبار می گفت. چشمم به صحنه ای افتاد که بچه ی دَه، دوازده ساله ای می خواست سنگ پرت کند به طرف سربازهایی که اسلحه داشتند، و سربازها او را با تیر زدند. پدرم تندی شبکه را عوض کرد که من نبینم، اما من دیده بودم؛ نگاهش کردم،

_ چرا کشتنش؟

_ نمُرد بابا، می برنش بیمارستان خوب میشه.

_ چرا، مُرد، چرا زدنش؟ کار بدی کرده بود؟

_ نه بابا جون .

_ پس چرا با تیر زدنش؟

_ چون که... ،

انگار نمی دانست چه بگوید یا چطور بگوید، باز ادامه داد: چونکه ساکت نبوده بابا جون؛ اسرائیلیا کارایی کردن و می خوان همه ساکت باشن؛ هر کی ساکت نباشه می کشنش.

_ اسرائیلیا همون سربازان بابا؟

_ آره بابا جون.

_ یعنی مثلا چی کار کردن؟

_ یعنی مثلا خونه شونو به زورگرفتن، بعدشم گفتن کسی صداش در نیاد.

_ یعنی اینا دیگه خونه ندارن؟

خنده اش گرفت، به گمانم به آن حالت سوالی من که آنقدر جدی می نمود خندید.گفت: منظورم کشورشونه گل پسر.

_ خب برن یه جای دیگه.

_ آخه نمی تونن بابا جون، اونجا وطنشونه، وطن اسرائیلی ها که نیست

_ وطن یعنی چی بابا؟

_ وطن یعنی جاییکه مال اونجایی، یعنی جاییکه خاکش مال توئه، مثلا ما که ایرانییم وطنمون ایرانه، همه هم وطنیم.

_ بابا؟

_ جونِ بابا

_ اگه اونا هم همه هم وطن بودن دیگه نمی کشتنشون؟

_ نه بابا جون.

_ خب همونجا وطن همشون باشه، به حرف اونا گوش کنن که دعوا نشه.

_ نمی شه بابا جون، اونا زور می گن، به حرف زور که نمیشه گوش کرد.

_ چرا نمیشه؟

نگاهم کرد، انگار که کلافه اش کرده بودم؛ گفت: دِ خُب نمیشه دیگه بابا، زوره ، آدم نباد زیر بارِ زور بِرِه

_ ولی آخه اون آقاها تفنگ دارن، اونا رو می کشن.

نفسش را محکم بیرون داد، انگار که آه کشید؛

_ آره بابا جون می کشنشون.

_ زورشون بیشتره، مگه نه ؟

در چشم هایم نگاه کرد و گفت: بیشتره.

_ پس اگه یکی زورش بیشتر بود، نباید داد زد چون اونوقت دعوا میشه مگه نه بابا؟

قیافه اش در هم رفت، معلوم بود از نتیجه بچه گانه ای که گرفته بودم خوشش نیامده.

_ نه بابا جون، آدم باید جلوی حرفِ زور وایسته.

_ خب اگه هیچ کاری نتونست بکنه چی؟

نگاهش را به دورتر ها انداخت. مدتی ساکت ماند،آنوقت آرام، انگار که دارد زمزمه می کند گفت: اگه هیچ کار نتونست، باید داد بزنه بابا جون.

این جمله ی آخر را با ته مانده ی چیزی در گلویش، چیزی شبیه بُغضی کهنه گفت. بعدش هم باز ساکت شد، انگار که دیگر حرفها به آخر رسیده. من هنوز کنجکاوی بچه گانه ام آرام ننشسته بود. ولی ساکت شدم. چون می دانستم حوصله اش را ندارد. این را از زُل زدنش به پنجره فهمیدم.

الان خیلی وقت است بابا مُرده، حالا می گویم چه خوب شد که مُرد؛ اگر زنده بود دیگر نمی توانست فکر کند هم وطن، هم وطنش را نمی کشد، حتی به بهانه ی همه مصالح دنیا که می توان بافت. اما اگر بود خوب می شد، چون می خواستم از او بپرسم بابا جان، اگر چیزی را در تلویزیون نشان ندهند، پس یعنی که نیست ؟

علی مختاریان، 5 تیر 88

+  88/04/05 10:6   علی.م  |